تبليغاتX
حرفاي خودموني

حرفاي خودموني

 

 

داستان بسیار زیبای خیانت

 


 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت4:37توسط آنی | |

 

 

سلام امروز میخوام در مورد اموها براتون مطالبی رو بذارم

تا بیشتر بشناسیمشون

 

EMOمخفف کلمه Emotional هست که به دختر پسرای احساستی میگن


ریشه ی کلمه ی EMO از احساس گرفته شده و و کلا اموها احساسو یه چیزه مقدس می دونن بهش احترام می ذارن و زندگیشونو بر پایه ی اون می دونن ...

نماد امو یه قلبه دوخته شدس و در کل رنگهای صورتی ( دختران امو ) قرمز مشکی و بنفش از رنگ های اصلی شه .

EMO قالبا آدمایی که یه جوری از این زندگی کردن خسته شدن هستند و تنهان احساس میکنن همه تنهاشون گذاشتن حتی خانواده و دوست

جالب این هست که EMO ها برای زندگی کردنشون مبارزه میکنن

EMO از قانون های جامعه پیروی نمیکنن..قانونای خاص خودشون رو دارن

EMO بین خودشون با زبون خاصی حرف میزنن که بیشتر به صورت کشیدن شکل هست

EMO تا اونجایی که میتونن میرن جایی که کسی نتونه ببینتشون حتی تتو هاشون هم جاهایی از بدنشونه که پیذا نیست

Weeping Emo pink sox 2.0 Myspace Layout

EMO بیشتر لباس های مارک دار میپوشن

EMO فرقی نداره که طرف مقابلشون پسر باشه یا دختره قالبا EMO ها همجنسگرا هستند و bisexuel

EMO پسر 99% فکر میکنن که عاشقن ولی این فقط یه حسه اونا واقعا عاشق نیسن

EMO دختر 99% فکر میکنن که عاشقن ولی این فقط یه حسه اونا واقعا عاشق نیسن

EMO رنگ اصلی استفاده میکنن قرمز-سیاه-بنفش

 

EMO بعضی ها مواد استفاد

Emo Love 22 T Graphic and Emo Love 22 T Image

ه میکنن حتی مصرف بیشتر مواد رو افتخار هم حساب میکنن این قانون مال EMO نبوده بهش اضافه شده

EMO اصولا دوست دارن خودکشی کنن و هر لحظه واسه خودکشی آمادن منظور این نیست که هر کی EMO هست باید خود کشی کنه

EMO آدم های آرومین و آهنگ هایی که گوش میدن سبک راک هستش

EMO در واقع نام یک نوع موسیقیه که طرفداران زیادی داره

EMO زیاد وابسته به خانواده خود نیستن همون طور که همون اول گفتم اونا فکر میکنند که تمام آدم ها آنها رو کنار گذاشتن

سطح اقصادی آنها هم متقیر هست یکی خوب یک بد EMO ها به این چیز ها کار ندارند بلکه قانون خودشون رو دارند
 

کلا امو یه سبک موسیقی و از ریشه ی راک هستش که هم آرتیستاش و هم هواداراش یه سری عقاید و تیپ ظاهریه مربوط به خودشونو دارن . موسس این حزب alex evans هست یه پسر 17 ساله ی کانادایی که تو شهر Montreal زندگی می کنه الان جمعیت اموها بالای 1500000 هزار نفره.

emo boy

اموها کلا از معصومیت خوششون میاد و به فکره گناه نیستن و راستگوییو خیلی دوس دارن و یکی از مهمترین خصوصیاتشونه حتی alex evans سرکرده ی اموها گفته که من هیچ وقت آهنگو دانلود نمی کنم .

اموها بی آزارن و در کل خودشونو از دنیا دور نگه میدارن و از خیلی حزبای کثیفه دیگه مثله شیطون پرست ها بهترن . ولی تنها عیبه اون ها فکر به خودکشی و در بعضی موارد اقدام به اونه

emo-kids-cry-when-they-kiss

4.ریشه امو امو از اواخر قرن 20 شفاف شد وباز از یک موسیقی پر احساس شروع کرد و با گروه های موزیک شروع به وسیع شدن کرد زمان نخواست که امو فقط راه خودشو با موسیقی ادامه بدهو بلاخره مدل موی امو ..لباس امو ..و در کل مدل EMO FASHION در میان مردم اومد مدل هایی دقیقاک بیان میکنه که امو از احساسات سرد و ناراحت تبعیت میکنه و بر خلاف PUNK اصلا شلوغی و دوست نداره


* > > > ......... , . - . - , _ , .......
> > > ......... ) ` - . .> ' `( .......
> > > ........ / . . . .`\ . . \ ........
> > > ........ |. . . . . |. . .| ........
> > > ......... \ . . . ./ . ./ .........
> > > ........... `=(\ /.=` .........
> > > ............. `-;`.-' ............
> > > ............... `)| ... , ........
> > > ................ || _.-'| ........
> > > ............. ,_|| \_,/ ........
> > > ....... , ..... \|| .' .............
> > > ....... |\ |\ ,. ||/ .............
> > > .... ,..\` | /|.,|Y\, ............
> > > ..... '-...'-._..\||/ .............
> > > ......... >_.-`Y| ..............
> > > .............. ,_|| ...............

>……..*..Lovel…*
…..*..Lovelovelo…*
…*..Lovelovelove….*
..*.Lovelovelovelove…*…………….*….*
.*..Lovelovelovelovelo…*………*..Lovel….*
*..Lovelovelovelovelove…*….*…Lovelovelo.*
*.. Lovelovelovelovelove…*….*…Lovelovelo.*
.*..Lovelovelovelovelove…*..*…Lovelovelo…*
..*…Lovelovelovelovelove..*…Lovelovelo…*
…*….Lovelovelolovelovelovelovelovelo…*
…..*….Lovelovelovelovelovelovelov…*
……..*….Lovelovelovelovelovelo…*
………..*….Lovelovelovelove…*
……………*…Lovelovelo….*
………………*..Love....*
LOVE you.


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت19:7توسط آنی | |

 

اینم یه آپ از ۲ختران ژاپنی با تیپ های کارتنی

 

 

نوجوانان ژاپنی خودشون رو به شکل شخصیتهای مورد علاقشون در فیلمهای کارتونی ویا بازیهای کامپیوتری در می آورند و به خیابونها میروند، بعضی از این شخصیتها آنقدر در ژاپن معروف هستند ، که اگر کسی لباس آن شخصیت کارتونی را بپوشد سریع همه متوجه می شوند و نام آن شخصیت را بهم می گویند .



                   ------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                       -------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !

                          ------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                                -------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                                 ---------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                            ------------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                         --------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !


                                ------------------

مدلهای کارتونی در ژاپن !
 
خوب اینم یه جورشه دیگه...........
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
 
6 راهکار برای شاد نگه داشتن زندگی زناشویی...

 
Click the image to open in full size.
خوب راهکار بود دیگه.............
میتونین شما اگه ۲ست نداشتین امتحان نکنین
 
 
 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت18:28توسط آنی | |

 

 

                  عکس های فانتزی زیبا از مناظر کشور چین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                            دوست داشتن چه نشانه هایی دارد؟

 

دوست داشتن چه نشانه هایی دارد؟

 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌كند یك چیز كم دارد. نقطه ‌عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری كاسته شده و دختر و پسر، ‌خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین، یكی از ‌عوامل مهم و تعیین‌كننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید كه تقریبا تمام ازدواج‌های امروزی ‌با عشق آغاز می‌شود. اما مهم، سرنوشت این عشق است كه به كجا كشیده خواهد شد و ‌چه بلایی سر آن می‌آید و در زندگی زناشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.‌

‌برای آن كه بتوانیم به كسی محبت كنیم ابتدا باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت كردن بدانیم، این كار ‌را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا كسی را كه می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب كنیم با روحیات ما ‌همخوانی دارد یا خیر؟‌

‌برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید كه به نظر شما اگر كسی شما را دوست ‌داشته باشد چگونه باید آن را ابراز كند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟
در جواب این سوال، ‌دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یك كادوی ‌گرانقیمت می‌فهمند كه كسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند كسی كه ‌دوستشان دارد دائما به آنها ابراز علاقه كلامی كند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن كه بر ‌اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا كردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل، به ما این امكان را ‌می‌دهد كه محبت خود را آن طور كه می‌خواهیم به همسرمان ابراز كنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.‌

وقتی كسی را دوست داریم، تنها با گفتن "دوستت دارم" نمی‌توانیم به او ثابت كنیم كه حقیقتا دوستش داریم. عشق و محبت، احساسی است كه در ما نسبت به ‌كسی به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی كسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی كارها ‌می‌كنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم :

1- ‌به او دروغ نمی‌گوییم
دروغ گفتن و هر نوع پنهان کاری نسبت به شخصی که دوستش دارید نه تنها حس اعتماد طرفین را از بین خواهد برد بلکه تداومی را برای ابراز دوستی در پی نخواهد داشت. چرا که در یک ارتباط زناشویی توام با عشق و محبت تنها راستی و صداقت است که بنیان تمام رفتارهای منجر به پذیرش متقابل را بوجود می آورد.

2- غرورش را نمی‌شكنیم
گاهی وقت ها شکستن غرور شاید برای رسیدن به خیلی چیزها خوب باشه ولی نه به این شکل که صراحتا برای طرف مقابل بکار ببرید. چون این کار یکنوع خورد کردن شخصیت و ایجاد تنشی را در پی خواهد داشت که شاید در یک زمان کوتاه جبران اینکار چندان هم ساده نباشد.

3- ‌‌به خانواده‌اش و كسانی كه دوست دارد احترام می‌گذاریم
‌همسر شما از دل یك خانواده آمده است كه اگر آن خانواده نبود، همسر شما نیز امروز در كنار شما نبود، پس به ‌خاطر وجود همسرتان كه دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر وی به آنها احترام ‌بگذارید و مطمئن باشید كه همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

4- ‌او را به باد نقدهای بیرحمانه نخواهیم گرفت
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست چون هر كسی ایراداتی دارد، اما اگر كسی بخواهد همیشه تنها ایرادات ‌شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. همیشه نقاط مثبت را در كنار نقاط منفی ببینید تا به همسرتان احساس ‌ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

5- ‌با او لجبازی نمی‌كنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابر ‌خواسته‌ها و رفتار او موضع گیری و لجبازی نمی‌كنید.

6- ‌وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتكب می‌شویم براحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی میكنیم
اشتباه كردن در زندگی، اجتناب ناپذیر است و یكی از راه‌های برطرف كردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل، ‌عذرخواهی است كه این عمل در برابر كسی كه دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا كه غرور در ‌برابر معشوق جایی ندارد.

7- ‌او را در كارها و تصمیماتمان دخیل می‌كنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را ‌راجع به همه چیز جویا شوید و كاری كنید كه او را خوشحال می‌كند، پس همیشه با او مشورت می‌كنید و ‌تصمیمات خود را به تنهایی نمی‌گیرید.

8- ‌اگر مخالفتی با او داریم با آرامش قانعش می‌كنیم
اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب ‌ناپذیر است اما ‌برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشكل ساز و یا سازنده كند. پس اگر همسرتان را دوست ‌داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفت‌تان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه ‌می‌توانید قانعش كنید.

9- به او در كارهایش كمك می‌كنیم
زن و مرد باید در همه چیز با هم همكاری داشته باشند. درست است كه این دو، ‌در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها كمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه ‌چیز همكاری می‌كنند. پس به راحتی می‌توان این كمك كردن را در زندگی امروزه معنی كرد.‌‌

10- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است به او كمك می‌كنیم
اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است ‌اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌كنید كه این احساس منفی را از او دور كنید یا اگر لازم باشد به او ‌فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌كه بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر كنید. گاهی ‌آرامش داشتن در برابر كسی كه عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌كند. اگر همسرتان را عصبانی كردید با ‌آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نكنید چرا كه او فكر می‌كند آنقدر برایش ارزش ندارید كه وقتی ناراحت ‌است عین خیالتان نیست.

11- ‌می‌توانیم به راحتی اشتباهات او را ببخشیم و فراموش كنیم
درست است كه بعضی اشتباهات بخشودنی ‌نیست اما تعداد آنها بسیار كم است و معمولا در زندگی اشتباهات كوچكی پیش می‌آید كه می‌توان با محبت از آنها ‌گذشت و با صحبت‌های منطقی، از بروز دوباره آن جلوگیری كرد.

12- ‌از اینکه در كنارش هستیم خوشحالیم و نمی‌خواهیم از كنارش فرار كنیم
بعضی از زن و شوهر‌ها دائما ‌می‌خواهند از هم فرار كنند و تنها باشند و یا وقت خود را با دیگران بگذرانند. درست است كه ممكن است گاهی انسان، به ‌تنهایی و خلوت كردن نیاز پیدا كند اما طبیعتا در اكثر اوقات از اینکه در كنار فردی كه دوستش دارید هستید لذت ‌می‌برید و می‌شود این خوشحالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند كه در كنارش خوشحالید.

13- ‌با لذت، گذشت خواهیم كرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرمان می‌خواهیم
این گذشت به معنی نادیده ‌گرفتن خودتان نیست بلكه وقتی كسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

14- ‌در جمله‌هایمان كمتر از "من" استفاده می‌كنیم و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گوییم
با کاربرد این روش در واقع كارهایی كه ‌خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                            هنر خلق تصاویر موزائیکی

 


شاید در سایت ها، مجلات و یا پوسترها عکس هایی دیده باشید که خود از هزاران عکس کوچک ساخته شده اند. این تصاویر به تصاویر موزائیکی معروف هستند. آنها را موزائیکی می نامند چون عکس های دیگر (عکس های کوچک تر) مانند سطح موزائیک شده، تصویر مورد نظر شما را می سازند. اگر برای اولین بار این تصاویر را می بینید، حتما روی عکس ها کلیک کنید تا تصویر در اندازه بزرگتر نمایش داده شود. روی تصاویر بزرگتر زوم کنید تا درک بهتری از چگونگی تشکیل این تصاویر پیدا کنید. در این تصاویر پیکسل هایی در اشکال مستطیل و غیرمستطیلی همانند پازل، سه گوش، شش گوش، و بسیاری دیگر را می بینید که تصویر اصلی را تشکیل داده اند.

تصویر سازی های زیر بترتیب با استفاده از طرح تصویر مونالیزا ، باراک اوباما ، مایکل فیلیپس ، بریتنی اسپیرز و ... با تکنیک فتوموزائیک ساخته شده که البته تصویر مونالیزا با استفاده از تصاویر ۸۰۰ اثر برجسته دنیای هنر توسط Robert Silvers خلق شده است. دیگر تصاویر زیر هم از همین شیوه کمک گرفته شده ولی از نظر انتخاب تصاویر کوچک داخلی و یا اشکالی که برای ساخت تصویر استفاده شده تا حدودی با تصویر ابتدای این ایمیل (مونالیزا) متفاوت است

 

                                                          مونالیزا

 

 

                                            باراک اوباما

 

                                مایکل فیلیپس

 

                                                     بریتنی اسپیرز

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                                میلیاردر های جهان

 

 
میلیادر شدن برای خیلی از افراد دارای اهمیت است. این مسئله البته از جهتی میتواند درست باشد. به این معنی که این ثروت از راه درست به دست آمده و در راه درست نیز بکار گرفته شود. برخی سالیان درازی را صرف بدست آوردن ثروت می کنند ولی زمانیکه میلیادر می شوند زندگی شان رو به پایان است. اما در عین حال افرادی وجود دارند که در سنین جوانی به عنوان میلیاردر شناخته میشوند . داستان به ثروت رسیدن این اشخاص در نوع خود جالب و شگفت انگیز است.
میلیاردر های جوان
 
 

نفر اول فهرست

نفر اول فهرست میلیادرهای جهان را کمتر کسی است که نشنیده باشد. او لری پیج موسس موتور جستجو گر گوگل است و با درآمد خالص ۱۸/۶ میلیارد دلار در رده اول فهرست میلیاردهای جوان و نفر پنجم ثروتمندان جهان قرار میگیرد.

تحصیل در دانشگاه استنفورد و فارغ التحصیلی در رشته مهندسی رایانه به انجام فعالیت های درآمد زا خیلی کمک کرده است. در سال ۱۹۹۸ که گوگل گسترش یافت تصور نمی شد ثروت عظیمی را بدنبال داشته باشد. اما گفت و گوهای دو جانبه لری با دوست روسی اش سرگئی برین موجب پیشرفت گوگل شد. در سال ۲۰۰۴ بیشتری در آمد گوگل از طریق جذب تبلیغات بود. ضمن آنکه این فرد باهوش و یا بعبارتی زرنگ از درآمد گوگل در فعالیت های تجاری نیز سرمایه گذاری میکند.

لری پیج - موسس گوگل


 

۲۳ ساله ای با ۱/۵ میلیارد دلار درآمد

اکثر کسانی که با رایانه کار میکنند با سایت فیس بوک اشنا هستند. خوب است بدانید که موسس این سایت یک پسر جوان بنام “مارک البوت زوکربرگ” است. طبق اعلام مجله فوریس این فرد جوانترین میلیاردر در سال ۲۰۰۸ میلیادی است. او در یک خانواده معمولی متولد شده و پدرش نیز دندانپزشک بود. مارک همواره تلاش میکرد برنامه های مناسبی برای رایانه نوشته و طراحی کند. وی برای ادامه تحصیل به دانشگاه هاروارد رفت . او در خوابگاه فرصت زیادی برای فکر کردن داشت و تصمیم گرفت به قصد رسیدن به شهرت و بعد هم ثروت یک سایت عمومی طراحی کند. این ایده درون همان خوابگاه عملی و سایت فیس بوک متولد شد. زوکربرگ به همراه هم اتاقی هایش به نامهای ” داستین موسکویش” و”اندرو مک کالوم” سایت را بتکامل رساندند. به گفته کارشناسان، در آمد سالانه زوکربرگ حدود ۱/۵ میلیارد دلار برآورد می گردد. او در ابتدا یک سایت برای دانشگاه هاروارد به نام”فیس مش” طراحی کرد که دانشجویان دانشگاه می توانستند در این سایت حاضر شده و با یکدیگر گفت و گو داشته باشند و این ایده بعدا سراسری شد.

فیس بوک


 

۱/۵ میلیارد دلار درآمد از خورشید

(( ژیائو فینگ پنگ)) یک میلیارد ر جوان است که ثروتش بالغ بر ۱/۵ میلیارد برآورد می شود . نردبان موفقیت او در مسیر رسیدن به ثروت، انرژی خورشیدی است . اقای پنگ ۳۴ ساله ، همواره در صدد انجام کاری برای رسیدن به ثروت بود. او پس از مدتها فکر ، به این نتیجه رسید که باید در زمینه ای بی پایان و تمام نشدنی سرمیه گذاری کرد.به نظر او کار در حوزه انرژی تجدید شونده مانند انرژی خورشیدی بهترین روش دستیابی به ثروت بود . او در سال ۲۰۰۵ میلادی یک شرکت در زمینه تولید صفحات خورشیدی که انرژی آفتاب در آن ذخیره می شد را تاسیس کرد . تولید انبوه و ارزان آن ، همچنین رغبت کشورها به استفاده از انرژی بی پایان ، موجب شد که کار آقای پنگ سرعت بگیرد . موفقیت او هنگامی تضمین شد که در سال ۲۰۰۷ شرکت او در سطح بین الملل پذیرفته شد . فینگ در حال حاضر یک شرکت بزرگ دارد که نزدیک به ۱۲ هزار نفر از مردم چین در آن مشغول بکار هستند . با این حال و بیش از گذشته اقای پنگ در حال گسترش شرکتش است . در سال جدید نیز یک قرارداد ۲۲۰ میلیون دلاری برای تولید صفحات خورشیدی بسته است.

فینگ پنگ


 

تجارت نفت در رایانه

جان ارنولد مثل دیگر جوانها نبود بلکه تلاش می کرد همواه از سنش جلوتر باشد او اینک در فهرست میلیاردرهای جوانی که با ابتکار شخصی به ثروت رسیده اند قرار دارد. ثروت او را بالغ بر ۲/۵ میلیارد دلار تخمین می زنند.پدر جان یک مشاور حقوقی و مادرش یک حسابدار بود . او از دانشگاه” واندر بیلت” فارغ التحصیل شده و سپس به استخدام شرکت تجاری ” انرون” در آمد و زمانیکه ۲۷ ساله بود همکاریش را با این شرکت آغاز کرد. کار او فروش نفت از طریق اینترنت بود. با ابتکاراتی که جان بکار گرفت توانست در سال ۲۰۰۱ فروش شرکت را به ۷۵۰ میلیون دلار برساند. این امر باعث شد بعنوان بازرگان بین المللی شناخته شود و شرکت هم به او ۸ میلیون دلار پاداش داد.یک سال بعد جان از این شرکت بیرون آمده و به هوستون تگزاس رفت و شرکت خودش را بنیان گذاشت. او هشت میلیون پاداش را دستمایه تاسیس شرکت جدید کرد و به سرعت به جرگه میلیاردرهای جوان پیوست.

جان آرنولد


 

کسب ثروت از زمین

سمیر گیلاوت ۳۴ ساله با درآمدی که دارد در رده چهل و پنجمین ثروتمند هند قرار می گیرد. او دارای ۱/۲ میلیارددلار ثروت است. سمیر در سال ۲۰۰۰ شرکت” ایندیا بولز ” را افتتاح کرد . این شرکت که در زمینه فروش املاک فعال بود در ابتدا برای کارهایش فقط حق دلالی در یافت میکرد. اما شرکت بسرعت پیشرفت کرده و تبدیل به یک موسسه مالی معتبر شد. این شرکت به بهترین نحو سرمایه های سرازیر شده را به سمت خرید زمین های مرغوب و با درآمد بالا، هدایت می نمود. سمیر در رشته مهندسی مکانیک با رتبه بالا در سال ۱۹۹۵ از دانشگاه دهلی فارغ التحصیل شد، سپس به آمریکا رفت و برای شرکت هالیبرتون کار کرد. با کسب تجربه به هند برگشت و شرکت خودش را راه اندازی کرد. زمانیکه شرکتش را بنیان می گذاشت ۲۶ ساله بود.

سمیر گیلاوت


 

زن میلیاردر جوان

در میان فهرست جوانان میلیاردر نام تنها یک زن مشاهده می شود. “چونام ” ۳۷ ساله و اهل هنگ کنگ است. این خانم مالک ” چون لام یوا” است، که در زمینه تولید چاشنی غذا و انواع عطرها فعالیت میکند. این شرکت در ده سال قبل پایه گذاری شد و بسرعت راه ترقی را طی کرد. خانم چونام با آقای” یانگ هیوان” در سال جاری شریک شده و به این ترتیب فعالیت در زمینه املاک و صرافی نیز به حوزه های کاری شرکت افزوده شده است. در آمد این دو نفر در سال جاری بالغ بر نه میلیارد دلار بوده است

چونام

 
 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حرف آخر:

دلهلی پاک خطا نمیکنند صادقی میکنندو امروز صادقی پاکترین خطای ۲نیاست

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت23:1توسط آنی | |

 

سلام اینم یه آپجدید از  عکسای گلشیفته فراهانی

 

 

بقیه رو میتونین تو ادامه ی مطالب ببینین

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت20:47توسط آنی | |

 

 

 

عمراً اينارو بدوني.......

 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت

 2- صداي اردک اکو ندارد

 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است

 4- مورچه ها نمي خوابند

 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد

 6- کد کشور روسيه 007 است

 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند

 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند

 9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت5:39توسط آنی | |

 

سلام امروز اومدم تا براتون یه چندتای شعر بذارم

 

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت3:16توسط آنی | |

 

 

اینم یه آپ جدید با عکس شگفت انگیز

اینم یه هویچ جالب و شگفت انگیز

 

هنر کاغذی ... قشنگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Paper Art (10 pics)

 

اینم یه جورشه دیگه.

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

 

واووووووووووووووووووو

گروه بزرگ پارس کلوب

 

 ماشین عروس خوگل

 

اینارو با هندونه ۲رست کردن واقعا قشنگه

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت5:14توسط آنی | |

  

      سلام به همه ی ۲ستای گلم..................

راستی بچه ها ممنون میشم موقع پ.م گذاشتن وبسایتتونم بذارین

این داستانی که براتون گذاشتمو حتما بخونین خیلی تکون دهندست منکه خیلی خوشم اومد شما رو نمی۲نم................

حتما نظراتونو بذارین

                                                

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ......
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده... گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که ... ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا .....
- چشم
....
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند.. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

                                                                                                         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت4:27توسط آنی | |

 

شب شد...خورشید رفت...آفتابگردان عاشق به۲نبال آفتاب آسمان را جستجو میکرد

ناگهان ستاره ای چشمک زد...آفتابگردان سرش را به زیر افکند...

                                         گلها خیانت نمیکنند.        


اگه یه روز بغض گلوتو فشرد بهت قول نمیدم که میخن۲نمت...ولی میتونم باهات گریه کنم

اگه یه روزی نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو...قول میدم خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن...قول نمیدم ازت بخوام بمونی اما میتونم باهات برم

اگه یه روز سراغمو گرفتی و خبری ازم نشد...سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روزی رفتی و دیگه برنگشتی قول نمیدم که منتظرت میمونم...

اما ازت میخوام وقتی اومدی یه شاخه گل سر قبرم بذاری...

 

 عشق

نمیدانم چه نسبتی با اشک داری؟که تا نامت بر زبانم جاری میشود تا يادت در قلبم شكل ميگيرد اشك از چشمانم سر ميكشد...تا نگاهت را به ذهن مياورم قلبم تپيدن را آغاز ميكند

در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور ميكنم...خاطرات تلخ و شيرينرا...بودن و نبودن را...

لحظه هاي انتظار را...و اكنون ميفهمم كه عشق چه ها ميكند...و تو ميداني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم سرازير ميشود.

 

گل سرخ

هنگام گذر از باغ گل سرخ گل سرخی را بشدت غمگین دیدم...علت را پرسیدم

گفت:دلم گرفته...گفتم از چه کسی؟گت از یک ۲ست.گفتم کدام ۲ست؟

گفت:گل نیلوفر را میگویم.کمی با دقت نگریستم و ساقه ی رونده نیلوفر را به دوره ساقه ی آن دیدم.

گفتم چون نیلوفر به ۲ر ساقه ات پیچیده و بالا رفته ناراحتی؟گفت نه.من خودم

دستش را گرفتم تا بالا بیاید اما همینکه قدش از من بلندتر شد نرده های آهنی باغ را

 به من ترجیح داد و به ۲ر آن پیچید...خیلی عصبانی شدم.چقدر از نیلوفر بدم آمده بود

 ناخودآگاه خمرم را خم کردم تا نیلوفر قدر ناشناس را از ریشه دربیاورم.اما ناگهان گل

 سرخ خاری بشدت در دستانم فرو کرد و گفت:شرط مهمان نوازی نبود اما به هر حال نیلوفر ۲ست من است...

 

نشسته بود و تیکه های رو از زمین جمع میکرد.بهش گفتم کمک میخوای؟                گفت:نه

گفتم:حالا تیکه های چی هست؟بدجوری شکسته مشخص نیست چیه؟

نگاه معنی داری کردو گفت:قلبم.این تیکه های قلب منه که شکسته خودم باید

 جمعش کنم.بعدش گفت:می۲نی چیه رفیق آدمای این دوره زمونه دلداری بلد

نیستن وقتی میخوای یه دل پاک و بی ریارو دستشون بسپری هنوز تو دستشون

نگرفته میندازنش زمینو میشکنننش.میخوام تیکه هاشو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده.

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوبشه.آخه می۲نی خودش گفته قلبای شکسته رو خیلی ۲ست داره...

اینو گفت و تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد و من تو این

فکر که چرا ما آدما دلداری بلد نیستیم!!!!!!!!!

دلم میخواست بهش بگم خوب چرا دلتو میسپری دست هر کسی؟

انگاری فهمید تو دلم چی میگفتم برگشت و گفت:دلم رو دست هر کسی نسپردم

اون برای من هرکسی نبود من برای اون هرکسی بودم.اینبار رفت سمت دریا.

سهمش از تنهایی ها دریای بود که رازدارش بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي تسكين دردت به رويا پناه نبر چون از قافله ي زمانه جا ميموني                                              

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت20:52توسط آنی | |

اینم یه شعر قشنگ که آقا ابی برام سندیده.خیلی قشنگه

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم

آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم

بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکن

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،

يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو،

همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن

در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند

تو هميشه آنجا هستي ،

هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي

و براي هميشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود،

که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،

سر پناهي براي تو خواهم بود

       

     

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت5:22توسط آنی | |

 

امروز روز پدره و این روزو به همه ی پدرای عزیزو گل تبریک میگم.

             

 نمک بر زخم من شيرين تر از خواب سحر گردد ، جگرها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد

ــــــــــــــــــــــــــ

می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد        بیچاره ندانست علی نقطه ندارد

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت23:46توسط آنی | |

 

اینم یه آهنگ از سیاوش قمیشی.با آهنگای سیاوش زندگی میکنم

بهم آرامش میده.خیلی ۲سش دارم سعی میکنم گه داری آهنگاشو بنویسم براتون.

 پرنده ی مهاجر

ای پرنده ی مهاجر     سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیزم      قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری      چه خوشیداره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه      تا همیشه سوت و گوری

میگذره روزای عمرت       توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه     گم میشی تو راه غربت

واسه ما فرقی نداره      هر جا باشیم شب نشینی

دلخوشیم به اینکه شاید      سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی حجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

میگذره روزای عمرت       توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه     گم میشی تو راه غربت

واسه ما فرقی نداره      هر جا باشیم شب نشینی

دلخوشیم به اینکه شاید      سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی حجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان
يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده . .
(وين داير)

   

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت7:57توسط آنی | |

 

                                      

 

 

                               

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت7:6توسط آنی | |

 

_قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد. کاغذ را گرفت. روي کاغذ نوشته بود" لطفا 12 سوسيس و يه ران گوشت بدين" . 24 دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفتقصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد..قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گقت: تو به اين ميگي باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه

ـــــــــــــــــــــــــــــ

اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود. و دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت6:50توسط آنی | |

سلام دوستانم

امروز اومدم تا براتون کلی اس ام اس خوشگل بذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نصب پلاكاردهای سالگرد ارتحال امام آغاز شد. ?از هموطنان آذری عاجزانه تقاضا داریم به امام رای ندهید

                 

آب مایه حیات است.پس درمصرف برق صرفه جویی كنید.اداره ی گاز اردبیل

                   

از وزارت کشاورزی مزاحمتون میشم شما به عنوان بهترین چغندر سال انتخاب شدید

               

اگر کمی عاشقش هستی و بسیار دوستش می داری ،به تو تبریک می گویم !

چرا که لامپ های کم مصرف بیشتر عمر می کنند !!!

                    

رینوم سیت چیست !؟

حرکتی استرتژیک از لر ها برای ندادن بدهی خود به طلبکار !!!

                   

اگه یه پروانه اومد نشست رو شونت ، حتما بکشش !

اون بی سلیقه همون بهتر که بمیره !!!

                

مطلب جدید لرا برای نوشتن پشت ماشین : برار بی کسم جومونگ

                            

چرا دخترانی که با دوست پسراشون از برج میلاد خودشونو پرت کنن پایین مرد 1 ساعت زودتر از دختر میرسد زمین؟ چون دختره از ارتفاع می ترسد از پله اومده پایین !

                                   

این اس ام اس رو فرستادم تا کارمندای مخابرت گشنه نمونن

                               

آروق چیست؟مجموعه گوزهای سرگردان که سواد خواندن تابلوهای خروج را ندارن

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حرف آخر:

زبان تا در دهان باشد زبان است اگر یک نقطه افزون شد زیان است

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت5:48توسط آنی | |

زيباترين قلب


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب..
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي*تپيد اما پر از زخم بود. قسمت*هايي از قلب او
برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي*شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند
كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ .
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر .
انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*اي
كه من در انتظارش بوده*ام پركنند، پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ .
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير
مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 Go to fullsize image

ــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

علت مرگ مايكل جكسون مشخص شد
 
منابع خارجي اعلام كردند احتمال مي‌رود علت مرگ مرموز «مايكل جكسون» خواننده مشهور آمريكايي كه روز پنجشنبه به وقت محلي (ديروز به وقت تهران) درگذشت، تزريق يك ماه مخدر بسيار قوي موسوم به «دمرول» باشد كه مشابه مورفين است.
                         Michael Jackson
  به نوشته روزنامه «ال موندو» چاپ مادريد، استعمال اين ماده مخدر مي‌تواند موجب حمله قلبي شده باشد كه به جان مايكل جكسون مشهور به «سلطان پاپ» در سن 50 سالگي پايان داد.
               مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن
بر اساس اين گزارش،‌ پليس لس آنجلس از روز گذشته در جست‌وجوي «كنراد سي. موراي» پزشك شخصي مايكل جكسون است كه لحظه بيهوشي وي در محل بوده، اما از همان زمان ناپديد شده است.

            
 
به گزارش ال موندو، دكتر شخصي جكسون كه گمان مي رود تزريق ماده مخدر منجر به مرگ را انجام داده، به تازگي نامه‌اي را براي بيماران خود نوشته بود كه در آن اعلام كرده است براي مدتي نامعلوم آنها را ترك مي‌كند.

                  


مايكل جكسون آفريقايي‌تبار پس از بيهوشي در بيمارستان درگذشت، علاوه بر موسيقي، به كار تجارت نيز اشتغال داشت و پرونده اخلاقي وي سرشار از مشكلات و مسائل جنجالي همچون تغيير مكرر جنسيت، تغيير رنگ پوست، اتهام سوء‌استفاده جنسي از كودكان و مسائلي از اين دست بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازگشت همه بسوی اوست.فرقی نمیکنه که کی هستی و چی هستی

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت17:11توسط آنی | |

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش ما هم اینگونه بودیم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت5:3توسط آنی | |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام. 
 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همواره به یاد خدا باشیدو شکرگذار

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت4:58توسط آنی | |

سنجش بینای یه امتحان بکنی بد نیست
 
آیا می تونید حرف "C" را در بین این حروف پیدا کنید؟

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOCOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

اگه پیداش کردید


اگه پیداش کردید حال ببینید می تونید N را در میان حروف زیر پیدا کنید؟


MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMNMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و حرف آخر:
من رشته محبت خود از تو مي بُرم ..... باشد گره خورد به تو نزديکتر شوم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت16:46توسط آنی | |

امروز خیلی دلم گرفته

نمی۲نم شایدم دلم واسه یکی  تنگ شده یا...

..............................................

تاحالا شده حوصله ی هیچکیو نداشته باشین

 ۲ست نداشته باشین با کسی بصحبتین

حتی کسی که خیلی ۲سش دارینو بهش احترام میذارین؟

برا من خیلی پیش اومده

راستشو بخواین الانم اینجوریم                  

۲ست داشتم با یکی دردو دل کنم

گفتم کجا بهتر از اینجا

  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من سبزترين واژه ملموس غروبم کاش در اين وسعت سبز يکنفر درد مرا مي فهميد

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت22:49توسط آنی | |

شازده کوچولو از بيابان گذشت و جز به يک گل به چيزي برنخورد، گلي که سه گلبرگ داشت، گلي ناچيز...

شازده کوچولو گفت: سلام.

گل گفت: سلام.

شازده کوچولو با ادب پرسيد: آدمها کجا هستند؟

گل که يک روز کارواني را در حال عبور ديده بود گفت:آدمها؟ گمان مي کنم شش هفت تايي باشند. من ايشان را سالها پيش ديدم. ولي هيچ معلوم نيست کجا مي شود گيرشان آورد. باد ايشان را با خود مي برد. آدمها ريشه ندارند و از اين جهت بسيار ناراحتند!"

راستي راستي چرا آدمها ريشه ندارند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بي گناهي کم گناهي نيست در ديوان عشق.. يوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است

 

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند

 

 

 

*Kiss*.......*Kiss*
*Kiss*.....*Kiss*
*Kiss*...*Kiss*
*Kiss**Kiss*
*Kiss*...*Kiss*
*Kiss*.....*Kiss*
*Kiss*.......*Kiss*
*Kiss*.........*Kiss*

........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*
........*Kiss*

.........*Kiss*                              
...*Kiss*...*Kiss*
.*Kiss*.......*Kiss*
...*Kiss*......*Kiss*
......*Kiss*
...........*Kiss*
*Kiss*......*Kiss*
.*Kiss*.......*Kiss*
...*Kiss*...*Kiss*
.........*Kiss*

.........*Kiss*
...*Kiss*...*Kiss*
.*Kiss*.......*Kiss*
...*Kiss*......*Kiss*
......*Kiss*
...........*Kiss*
*Kiss*......*Kiss*
.*Kiss*.......*Kiss*
...*Kiss*...*Kiss*
.........*Kiss*

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت23:0توسط آنی | |